تازه متولد شده بودم .
خوب و بد رو تشخيص نمي دادم.
از لحظه اي كه خودم رو شناختم اطرافم دوستان زيادي داشتم.
گاه گاه هر كدام در كارهايي كه انجام مي دادم نظر مي دادند...
اولي مدام نصيحتم مي كرد ; اين كار درسته...اين كار رو انجام نده ...
حرامه ...حلاله...درسته ...غلطه...
كلافه ام كرده بود با نصيحت هاش...با بكن ، نكن هاش...
من هم هميشه با بي محلي او رو از خودم دور مي كردم...
مي دونستم حق با اونه اما خودم رو مي زدم به كوچه ي علي چپ...
صدايش برايم فرقي با سكوت نداشت...
دومي هر چه گفت من انجام دادم.
اين درسته... بي خيال ....كي گفته اشتباهه ؟!...
مهم اينه كه تو خوشت بياد ...فعلا وقت خوشگذرونيه...
وقتي پيرشدي كلي وقت داري براي سجاده نشيني...
از حرف هايش لذت مي بردم ...
انگار هميشه اون چيزي رو مي گفت كه من دوست داشتم بشنوم...
كاري كه باب ميلم بود...
شده بود همدم هر لحظه ي من...شب با من مي خوابيد ...
روز رو با من سپري مي كرد...سر سفرم مي نشست...هميشه بود...
.
.
.
گذشت ... عمرم گذشت ....
اما اي دريغ ، آدميت بر نگشت...
اي افسوس كه هيچ وقت نفهميدم...چه طور... آدم باشم...



