سال ها پيش عارفي بود.
عارف اهل تزكيه نفس و عبادت بود.
عمري بود كه ذكر خدا رو مي گفت .
اما اين جناب عارف ريش بلندي داشت .
ريش بلند و بسيار زيبا كه حسابي هم بهش مي نازيد.
هميشه قبل و بعد عبادت به ريش مي رسيد و شانه اش مي كرد.
تا اين كه روزي رو به خدا كرد و گفت : اي خدا...
من تمام عمرم رو به عبادت و تزكيه نفس پرداختم
اما دريغ از يك نظر....آخه خدا چرا من رو نمي بيني ؟؟؟؟!!!!
شب ،عارف خوابي مي بينه...
در خواب خدا رو مي بينه. خداوند رويي بهش مي كنه و مي گه :
بنده ي من درسته كه تمام عمرت رو به عبادت و ذكر و ياد من پرداختي
اما يك چيز هميشه بين ما فاصله مي انداخت; ريش تو...
مرد عارف با گريه از خواب مي پره و شروع مي كنه به كندن ريش.
اين بار از شدت درد از هوش مي ره...
دوباره خداوند رو مي بينه ... خدا لبخندي مي زنه و مي گه :
آخه بنده ي عزيز من دوباره كه حواست رفت به ريشت !

***
امان از دست ما آدم ها ....
ماه رمضان نزديكه...خيلي ...
بياين در اين يك ماه فاصله ها رو بين خودمون و خدا كم كنيم.
يه چند وقتيه خـــاك گرفته اين حـيـاط دلــــــــــم ...
آب و جارو لازم داره ...
بياين پاك كنيم اين گرد و غبارها رو از حياط دلهامون ...



