تو اي انسان ...
بگو...ببين...بشنو...بخوان...
بــــنــــده ي من...
با من بخوان ...
آواز زندگي را
...
آواز پرواز را...
آواز بودن را...
وجودت از وجودش ...
آرامشت از خواستش...
لبخندت از رحمتش...
اشكت از امتحانش...
سربلنديت از تقديرش...
در قنوت لحظه هايت ...
صدايش مي كني آرام...
آغوشش را مي گشايد ...
و حالا وقت عشقبازي با ايزدي ست...
پ.ن : اين هم في البداهه بود.
ايام شعبانيه مبارك.
دوستي دارم
حساس و احساساتي.
اوايل آشنايي بود.
از اتفاقي كه من بي خبر بودم دلگير و غمگين بود.
سر روي ميز گذاشته بود و آرام اشك مي ريخت.
دوستي آشناتر از من داشت .
او مشغول آرام كردنش بود. من هم نگرانش بودم .
كنارش رفتم .
پرسيدم : چيزي شده ؟
جواب داد: به تو چه.دخالت نكن!!!
(به من فهماند كه دخالتم بيجاست)
غمگين شدم از نامحرم بودنم در رازش ...
اما فكر كردم من با غمگين شدن غمي از او نمي كاهم...
پس فقط يك چيز گفتم :
توي دنيا هيچ چيز ارزش ناراحتي و غم نداره .
و حالا امروز همان دوست از نزديك ترين هاست به من ...
هر وقت نگران و غمگينم ، اين جمله را ياد آوري مي كند :
توي دنيا هيچ چيز ارزش ناراحتي و غم نداره .

پ.ن: امروز همون دوست غصه دار بود . اشعار مشيري هم كمكي نكرد و فقط به گريه انداختش.
اون جمله باز هم كارساز بود .

