خون گريستن را از تو آموختم...
آن گاه كه با ناخن بر ديوارهاي اين دنيا خنج مي كشيدي ...
شايد همان دم انسان بودن را از تو آموختم ...
همان لحظه كه با چشمان پرخونت بر ديوارهاي اين برزخ خيره مانده بودي شايد...
شايد همان لحظه بود كه من ليلي بودن را در اين برزخ آموختم...
آموختم كه چه طور مجنون بمانم...
آموختم كه چگونه در اين جهنم دنيا چون سياوش...
از نيرنگ سودابگان در امان بمانم...
و چه طور چون شيرين و فرهاد و شايد خسرو...
تا آخر اين بهشت ابدي عاشق بمانم...
آموختم كه چگونه انسان بمانم...
من بوده ام...در اين دوزخ برزخ بهشت...
و تا انتها خواهم ماند...

***
پ.ن:اين متن في البداهه بود.
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:33  توسط شاهسپرم
|


