اون سال اولین سالی بود که خانواده دور هم جمع نبودند
و دست پخت سر سفره دست پخت او نبود...
پدر بالای سرش نشسته بود و به آرامی سرش را نوازش می کرد .
رویش را برگرداند و اشک در چشمانش جمع شد...
آرام از جایش بلند شد و سر سفره نشست اما دیگر قادر به تحمل نبود ...
آن روز را بدون سحری گذراند...
لحظه ی افطار باز هم او نبود و خانواده باز هم کامل نبود
این افطار اصلا به او نچسبید انگار که اصلا از گلویش پایین نمی رفت...
مادر دیگر نبود ...
رمضان مبارک.همین لحظه دست مادرانتون رو ببوسید و شاکر خداوند باشید.

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 6:4  توسط شاهسپرم
|


