تبليغاتX
دوزخ برزخ بهشت



من شکوفه ی بهارم

و میوه ی تابستان

من زردی خزانم

و مرگ زمستان

من قلب انسانم

اندکی از عقل او

من صدای نا اشنای طبیعت هستم

هستی لبخند می زند

و شادی می کند

و انسان

دوباره خوشبخت خواهد شد

هستی در سرای زودرنج دنیا اندوهگین است

و مرا بسان برگی می بینی

که شاعران

سرودهایشان را در آن نوشتند

من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 7:15  توسط شاهسپرم  | 



كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد
:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام
.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود
.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.

 

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود
.
كودك ادامه داد
:
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم
.
خداوند او را نوازش كرد و گفت
:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني
.
كودك با ناراحتي گفت
:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني
."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد
:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد

هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت
:
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود
.
كودك با نگراني ادامه داد
:
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود
.
خداوند لبخند زد و گفت
:
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم
.
در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد
.
كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم

لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد
:
نام فرشته ات اهميتي ندارد
ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:26  توسط شاهسپرم  | 



میلاد منجی عالم بشریت مبارک.به امید تعجیل در ظهور آن بزرگوار.

راستي اگربه حضورامام زمان (عج) در این دنیا یقین پیدا کنیم و در همه ی لحظه ها خود را در حضور او ببینیم و وی را آگاه بر اعمالمان بدانیم آیا باز هم قصور و کوتاهی و لغزش خواهیم داشت ؟

یک چشم زدن غافل از آن شاه نباشید

شاید که نگاهی کند آگاه نباشید

امام زمان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:52  توسط شاهسپرم  | 



 این مطلب رو توی یه وبلاگی دیدم اما یادم نیست کجا بود.جالبه.

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

-
اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی
.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.به هر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت
:

-
ایست
!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم. مرد فکری کرد و گفت
:

ـ پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:20  توسط شاهسپرم  | 



هر دم از عمر می رود  نفسی                       چون نگه می کنم نماند بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی                       مگر این پنج روز دریابی

خجل ان کس که رفت و کار نساخت               کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل                              باز دارد پیاده را ز سَبیل

هر که امد عمارتی نو ساخت                        رفت و منزل به دیگری پرداخت

 

کوس:نقاره ای که در روز جنگ نوازند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 13:7  توسط شاهسپرم  |