![]()
اگر چه در دين مصريان قديم عقيده به بقاى پس از مرگ وجود
دارد، ولى گاهى تاريك و مبهم به نظر مى آيد.
پرداخت : انسان زنده در حالى كه يك فرد است ، داراى يك جسم
و يك سايه و يك تصوير و يك نام و يك روح (با) و يك جفت يا
همزاد به نام (كا) مى باشد كه در زندگى پس از مرگ نقش
مهمى را عهده دار است . جسد را نبايد قطعه قطعه و ناقص
كرد؛ بلكه لازم است از آن مراقبت و محافظت به عمل آيد. از
عصر نئولى تيك مرده را در مقبره امانت مى گذاردند؛ صورت
به طرف خانه قرار
مى گرفت تا بتواند اولاد و كسان خود را تماشا كند، دست غالبا
به سمت دهان و مقدارى دانه هاى گندم در اطراف سر قرار
داشت . پس از مرگ جسد را خالى و خشك كرده ، موميائى مى
كردند، سپس آن را در بناى مجلل آرامگاه كه خانه ابدى است ،
مى گذاردند. اهرام ، مدفن فراعنه امپراطورى قديم بود چون
تصوير معادل حقيقت بود، زندگى مرده را با گذاردنن مجسمه
اش در قبر تضمين مى كردند... مرده كافى نيست پس از مرگ
زندگى را از سر گيرد، بلكه بايد در آن جهان خوشبخت باشد
.
... مصريان روح را جاويدان مى دانستند و آن را به شكل پرنده
اى نشان مى دادند... تشييع جنازه با نمايش تاثر آورى انجام مى
شد كه نشان پيروزى مرده بر خصم خود شيطان بود... حق
زندگى جاويدان براى كسانى وجود دارد كه در محكمه خداى
بزرگ مردگان اوزيريس حاضر شوند و بيگناهى خود را ثابت
كنند و تبرئه گردند. بنابراين افكار عالى اخلاقى كه داراى ارزش
اجتماعى است ، از دين مصريان ناشى مى گردد
اوزيريس حاضر مى شود و به آن داور بزرگ چنين مى گويد:
!
واى آنكه در تمام نهانگاه هاى زندگى جاى دارى
!
و حساب هر كلمه را كه از دهانم برمى آيد مى دانى !
.
با من از در صلح و صفا در آى با من از در صلح و صفا
بده كه همه گناهان من زدوده شود،
مستولى است محو كن ! تا من و تو از اين لحظه در صلح و صفا باشيم
بنا به مندرجات كتاب مردگان، اعتراف نامه منفى زير بايد در
محكمه اوزيريس ايراد گردد:
ام ، در خانه حقيقت رفتار زشت نكرده ام ، با بد آميزش نداشته
ام ، بد نكرده ام ، چون رئيس بودم هرگز كسى را بيش از وظيفه
مجبور به كار نكرده ام ، چون رئيس بودم هرگز كسى را بيش
از وظيفه مجبور به كار نكرده ام ، كار من ترس و فقر و رنج و
بدبختى در برنداشته است ، آنچه خدايان را بد آيد نكرده ام ،
هرگز موجب نشده ام ارباب با غلام بد رفتارى كند و هرگز كسى
را گرسنه نساخته ام ، هرگز كسى را نگريانده ام ، هرگز نكشته
ام ، هرگز خائنانه دستور قتل كسى را نداده ام ، به هيچ كس
دورغ نگفته ام ، هرگز آذوقه معابد را غارت نكرده ام ، ذات
مخصوص خدايان را تحقير نكرده ام ، قالب و نوار موميائى را
ندزديده ام ، هرگز زنا نكرده ام ، مرتكب اعمال شرمگين نسبت
به روحانيون نواحى مذهبى نشده ام ، آذوقه را كم نداده ام و
گران قيمت نگذارده ام ، هرگز وزنه ترازو را فشار نداده ام ،
سنگ ترازو را وسيله قاچاق نساخته ام ، هرگز شير را از دهان
بچه شيرخوار دور نكرده ام ، چارپايان را در چراگاه قتل و
غارت نكرده ام ، پرندگان خدايان را با دام نگرفته ام ، ماهى
مرده را صيد نكرده ام ، آب را هنگام طغيان برنگردانده ام ،
مسير قنات را عوض نكرده ام ، هيچ گاه وسيله بد معابد نبوده ام
، هداياى خدايان را خيانت نكرده ام ، چارپايان را از زمين خدا
نرانده ام ، در ميان خدا مردم سد و مانع ايجاد نكرده ام ، من پاك هستم ، پاك ، پاك ،...
اى قضات ! امروز كه روز حساب است ، اين مرحوم را به خود
راه بدهيد كه گرد گناهى نگشته ، دروغ نگفته ، بدى را نداند كه
چيست ، در زندگى و معاش جانب حق و انصاف را فرو نمى گذارد، كرده او بر سر زبانهاى مردم و موجب رضايت خدايان است ، او گرسنگان را نان داده و تشنگان را سيرآب نموده ،
برهنگان را پوشانده ، در راه خدا قربان كرده و به مردگان غذا رسانيده ، دهانش پاك و هر دو دستش نيز پاك
محققان مدعى اند كه مصريان قديم به دو نوع خدا معتقد بودند:
خداى مهربان و خوب ، خداى زشت و نادرست ؛ خدايان زشت و
پليد را به صورت حيوانات درنده تصور مى كردند و خدايان خوب را به صورت انسان تلقى مى نمودند. آنان خدايان خوب را با تلفيقى از انسان و حيوان اهلى مجسم مى ساختند كه در صفحات گذشته به آن اشاره شد(86)
پرستش خورشيد؛ در دوره كشاورزى مصريان خورشيد را يكى
از خدايان مى دانستند و پرستش ان را واجب تلقى مى كردند؛
زيرا خورشيد منبع گرما، براى رشد گياهان نقش حياتى داشت .
خورشيد، خداى آفتاب نام داشت . در تلقى مصريان ، خورشيد با
قايقى از طلا هر روز از آسمان عبور مى كند و شبها در بيابان بسر مى برد.(87)
خداى طبيعيت ؛ بحرانهاى جوى حاصله از طغيان رود نيل و
گرما و سرماى صحرا كه بادهاى موسمى 50 روزه را به دنبال
داشت و سرانجام فرا رسيدن بهاران و وزيدن نسيم بهارى نيل و
سرسبزى و خرمى صحرا، در تلقى مصريان به مرگ و حيات
خداى طبيعت تعبير مى شد بر اين مبنا كه : ((ست )) خداى بدكار
و باد سوزان به اتفاق پنجاه نفر از نوكرانش مسئول آن بدكارى
ها بود و خداى آتور كه به رويش كشتزارها يارى مى داد، به
دست نوكران ست كشته مى شد و سپس در فصل نوين بهار زنده
مى شود و به فعاليت مى پرداخت
باور مصريان بر اين بود كه اگر جسد مرده را نگهدارى كنند، روح مرده دوباره به آن جسد باز مى گردد براى اين كار ابتدا محتواى جسد را خالى مى كردند و سپس جسد را در محلول نمك
نهاده و اندكى بعد در پارچه هاى سفيد موميائى شده مى پيچيدند
و در آفتاب خشك مى كردند. البته اين كار خرج زيادى داشت ؛
لذا كسانى كه داراى قدرت مالى بودند، اقدام به اين كار مى
كردند. ذدر صفحات گذشته به چگونگى و فلسفه اين كار اشاره شد(89)
اهرام سه گانه ؛
براى او ارامگاهى به شكل هرم بسازند. ماءموران و نگهبانان
او، كشاورزان و بردگان را از سراسر مصر براى ساختن اين
هرم جمع كردند. در حدود صد هزار انسان بطور همزمان براى
ساختن هرم دست بكار شدند. سنگهاى هرم را از كوههاى
اطراف رود نيل جدا كردند. وزن هر تخته سنگ 5/2 تن بود
.
بردگان اين تخته سنگها را با قايق از رودخانه عبور مى دادند و سپس با غلطك آنها را تا نزديك محل هرم مى آوردند
.
كارگران ديگرى كه در فن سنگ تراشى مهارت داشتند، سنگها
را مى تراشيدند و كار مى گذاشتند. نگهبانان با شلاق بر اندام
برهنه بردگان مى نواختند تا كار پيش رود.
تازيانه جان دادند![]()
افسانه رب النوع خپری: )Khepri(
در ابتدای خلقت جهان تنها رود نیل وجود داشت ،تا اینکه خپری
(خدای خدایان) از آب بسیار عمیق نیل همه چیز را آفرید. در یکی از کتیبه ها از او نقل قول شده است: آسمان و زمین وجود نداشت.من همه چیزرا از چرخش آب عمیق نیل آفریدم.من جادوی خود را در راهروی مات*پخش کردم و آنگاه شو
(خدای هوا) و توفنت(الهه رطوبت)را آفریدم و آنها از دهانم بیرون آمدند.
افسانه رب النوع آتوم:(Atum)
در کتیبه های مصریان باستان،افسانه ی دیگری به چشم می خوردکه در آن چنین آمده است:در ابتدای خلقت جهان، تنها خورشید و رود نیل وجود داشت تا اینکه از چرخش آب نیل ،تپه ای به نام بن بن ظاهر شد ،در حالیکه روی آن آتوم (خدای خدایان)ایستاده بود.چنین به نظر می رسد که آتوم خود را به کمک فکر و اراده خودش ساخته بود. پس آتوم دوبار سرفه کرد.با سرفه اوّل پسرش شو و با سرفه دوم ،دخترش توفنت را آفرید.پس از آن شو و توفنت با هم ازدواج کردند و گب (خدای زمین)ونوت(الهه آسمان)را به دنیا آوردند.آنگاه شو دخترش را روی دستانش بلند کرد تا سایه او روی گب بیفتد.پس از مدتی نوت و گب با هم ازدواج کردند و چهار فرزند به دنیا آوردند. دو پسر به نام های آزیریس و سِت و دو دختر به نام های ایسیس و نِفتیس.
1- فرمانروای جهان متولد شد
روزی که آزیریس به دنیا آمد،صدایی بلند در تمام دنیا شنیده شد که فریاد می زد:فرمانروای جهان به دنیا آمد.او چند سال بعد پادشاه بزرگی شد ومردم را متمدّن کرد.به آن ها کشاورزی و دامپروری یاد داد.همچنین راه درست زندگی کردن و پرستش خدایان را به آن ها آموخت.
خواهر کوچکتر نیز(نفتیس)مانند خواهر بزرگتر خود عاشق آزیریس شده بود و این عشق سبب شد تا فرزندی از آن دو متولد شود .سر این کودک به شکل سر شغال بود به همین دلیل آنها نام او را (آنوبیس) قرار دادند.پس از این که ست کودک را دید خیال کرد برادرش به او خیانت کرده است پس به حدی خشمگین شد که تصمیم گرفت از برادروهمسرش انتقام بگیرد.
2-توطئه سِت علیه برادرش آزیریس
سِت با ملکه حبشه و هفتاد ودونفراز همفکرانش شروع به طرح ریزی یک دسیسه کردند.او مخفیانه اندازه قدّ برادرش را به دست آورد و شروع به ساخت یک جعبه زیبا کرد و وقتی کار جعبه تمام شد ،یک مهمانی بزرگ ترتیب داد و آزیریس را به آنجا دعوت کرد .در پایان مهمانی ،سِت بالای میز رفت و گفت:"این جعبه زیبا را به کسی هدیه خواهم داد که اندازه او باشد"
همه به نوبت به طرف جعبه رفتند تا اینکه نوبت به آزیریس رسید.وقتی آزیریس در جعبه خوابید ،سِت و دوستانش فوراً در جعبه را بستند و آن را با میخ محکم کردند. بعد روی آن سرب ریختند و تابوت را داخل رود نیل انداختند. نِفتیس که این ماجرا را دیده بود ،از خانه شوهر فرار کرد و به خواهرش ایسیس پناه برد.
3-جستجوی ایسیس غمگین برای یافتن شوهرش آزیریس
وقتی ایسیس ماجرا را شنید،بسیار ناراحت شد ،لباس عزا پوشید وشروع به گریه و زاری کرد.او همه جا را به دنبال شوهرش گشت ولی او را پیدا کرد تا اینکه یک روز کنار رود نیل ،بچه هایی که در ساحل بازی می کردند به او گفتند که چند روز پیش،تابوت زیبایی را روی رودخانه دیده اند.
ایسیس که نمی دانست جریان آب نیل تابوت را به کجا برده است،نزد جادوگران رفت و از آنها کمک خواست.
جادوگران به او گفتند که تابوت به ساحل شهر بیبلوس رسیده و بین شاخه های درخت گز گیر کرده است.
پس به خاطرجادوی تابوت ،درخت گز بسیار بزرگ شده و شاه بیبلوس دستور داده تا از تنه این درخت،برای قصرش ستونی بسازند.
4-ایسیس در سرزمین بیبلوس
پس ایسیس به سوی شهر بیلبوس حرکت کرد و وقتی آنجا رسید، کنار فواره ای نشست.در این هنگام دخترک زیبارویی نزد او آمد.ایسیس موهای شاهزاده را بست و به او عطرهای خوشبو زد.وقتی شاهزاده به قصر بازگشت، ملکه از او پرسید :چه کسی موهای تو را به این زیبایی آرایش کرده؟
شاهزاده جریان را برای مادرش تعریف کرد و ملکه دستور داد تا آن زن را به داخل قصر بیاورند.
ملکه از ایسیس خواست تا پرستار دخترش شود.
اسیس روزها از دخترک مراقبت می کرد و به او غذا می داد و وقتی شب فرا
می رسید و همه به خواب می رفتند،ستون چوبی قصر را آتش می زد و دخترک را داخل آتش می انداخت و خودش را به شکل پرنده ای در می آورد و دور ستون شروع به عزاداری می کرد.
وقتی این خبر به ملکه رسید، باور نکرد و تصمیم گرفت تا با چشم خودش آن را ببیند.آن شب وقتی اسیس طبق معمول ستون را آتش زد و خواست دخترک را داخل آن بیندازد،ملکه جیغ کشید و برای نجات دخترش به سوی ایسیس حمله کرد.
در این هنگام ایسیس هویّت واقعی خود را نشان داد و به او فهماند که می خواسته به کمک جادوی خود، شاهزاده را به یک الهه تبدیل کند ولی به خاطر فریاد ملکه، ابدیت شاهزاده از بین رفته است.
وقتی ملکه این سخنان را شنید، در برابر ایسیس تعظیم کرد و دستور داد تابوت را از ستون چوبی قصر بیرون بیاورند و آن را به او بدهند.
وقتی ایسیس تابوت را باز کرد وجسد شوهرش را دید،شروع به گریه و زاری کرد.او تا صبح شیون کرد و با طلوع آفتاب به یاد آورد که پسرشان هوروس را در خانه تنها گذاشته است.به همین دلیل جعبه را در نیزاری مخفی کرد و به دنبال پسرش به راه افتاد.
5- ست شرور باز می گردد
یک شب که ست در زیر نور ماه به شکار رفته بود،به جعبه بسیار زیبایی برخورد کرد و ناگهان به خاطر آورد که این همان جعبه ای است که برادرش را در آن قرار داده بود . او با عصبانیّت جسد برادرش را چهارده تکه کرد و آنها را در سراسر مصر پخش کرد.
وقتی خبر به ایسیس رسید،دوباره غمگین شد.
او تصمیم گرفت تا دوباره شوهرش را پیدا کند.ایسیس قایقی از نی پاپیروس درست کرد و آن را به داخل رود نیل انداخت.
او هرجا که قطعه ای از بدن شوهرش را می یافت،به کمک نفتیس و آنوبیس مومیایی و دفن
می کرد و روی قبرش معبدی
می ساخت.به همین دلیل است که آزیریس مقبره های زیادی در مصر دارد.با کمک های ایسیس وفادار،آزیریس در دنیای مرده ها زنده شد و پادشاه مردگان لقب گرفت.
6-انتقام هوروس از عمویش ست
سال ها بعد،هوروس که جوان برومندی شده بود به کمک خدایان تبدیل به شاهین تیزچشمی شد و خدای آسمان لقب گرفت.
یک روز روح آزیریس مقابل پسرش زنده شد و از او خواست تا انتقامش را از ست شرور بگیرد.پس از آن هوروس به دنبال ست رفت و جنگ بین آن دو شروع شد.
در یکی از این جنگ ها،ست شرور چشم چپ هوروس را در آورد و تکه تکه کرد.امّا چشم او به طور سحرآمیزی خود را جمع کرد وبه صورت ماه کامل درآمد.
پس ازآن چشم هوروس نماد طلسم و جادوی قدرت لقب گرفت و مصریان باستان آن را برای مصون ماندن از چشم بد به گردن می آویختند.
چنین بیان شده است که جنگ بین این دو تا امروز هم ادامه دارد و یک بار هوروس و بار دیگر ست پیروز میشود.
امّآ خدایان بر این باورند که روزی هوروس،ست شرور را خواهد کشت و پس از آن آزیریس زنده شده و دوباره پادشاه جهان خواهد شد.

