تبليغاتX
دوزخ برزخ بهشت



ماييم و يك دل عاشق...

اين دل ...عاشق نيست...

اين دل بازيچه اي شده براي كودك بازيگوش هوس...

عشق را سرپوشي كرده ام...

و چون شعري كودكانه ، آموزشش مي دهم به اين طفل بازيگوش...

تا او هم در لحظه ي بازي ، زمزمه اش كند آرام...

اين شعر كودكانه سرپوش است...بر هوس ها...

شايد تنها ...تنها با نام عـــــشــــق دل را خوش كنم به رهِ رفته ...

به رهي كه در آن كودك بازيگوش هوس ،

با تمام شيرين زباني هايش فريبم داده...

و حالا...

تنبيهي لازم است...براي اين طفل بازيگوش هوس ؟؟!!

نـــــــه...براي دل........

كه گرفتار شيرين زباني كودك هوس شده...


في البداهه بود.

سلام دوباره برگشتم...عذر تقصير اگر نبودم و سر نزدم...

مشكلي برام پيش اومده...استخاره كردم و ...

دعــــا كنيد برام...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:43  توسط شاهسپرم  | 



مجنون دلش گرفته بود

بس كه توي كوچه ها به دنبال بوي ليلي گشته بود

بس كه گشته بود و نيافته بود

بس كه عاشق بود و مجنون

دلش رو زد به دريا

رفت به دشت...توي دل كوه

فرياد زد ... عـــشـــــق

...

خـــــــــدا

عجيب بود ، پژواك صداي مجنون ... خـــدا بود

عشــق ، همان خـــدا بود

مجنون ، ليلي را شنيد ... ليلي را يافت

اما نه در زمين ... نه در بستر

در آســـمــــان

ليليِ مجنون ، الهي بود

آسماني بود

معبود بود

و لايق ستايش


پژواك همان خدا بود




في البداهه بود

انگار ديگه آخرشه

وقت رفتنه

فعلا خداي مجنون نگهدارتون

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:36  توسط شاهسپرم  | 



گاهي فكر مي كنم.

فكر مي كنم و مي بينم چه قدر از خودم ...از آدم ها بدم مياد.

ما آدما گاهي عجب بي رحمي مي كنيم.

انساني رو به راحتي تحقير مي كنيم.

انساني رو به راحتي مورد تجاوز خودمون قرار مي ديم.

انساني رو به راحتي به قــــتــــل مي رسونيم.

امان از ما آدم ها ...امان ...

خدايا تو چه دلي داري...

به قول مادربزرگ عجب دل گنده اي !

مي بيني و هيچ نمي گي .....

مي بيني و هيچ نمي كني.....

خدا وقتي آدم رو آفريد عشق رو آفريد...

انسانيت رو ...

ولي ما ...

***

مي دونم يه مدتيه دارم با كلام نصيحت و از بدي ها مي گم.

به قول سلمان باشه...قول مي دم آخريش باشه...

از اين پست اصلا خوشم نمياد...

ولي نوشتم...

بي دليل.

شرمنده ام از دوستاني كه وقت براي سر زدن بهشون رو پيدا نمي كنم.

سرم شلوغه


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:17  توسط شاهسپرم  | 



تازه متولد شده بودم .

خوب و بد رو تشخيص نمي دادم.

از لحظه اي كه خودم رو شناختم اطرافم دوستان زيادي داشتم.

گاه گاه هر كدام در كارهايي كه انجام مي دادم نظر مي دادند...

اولي مدام نصيحتم مي كرد ; اين كار درسته...اين كار رو انجام نده ...

حرامه ...حلاله...درسته ...غلطه...

كلافه ام كرده بود با نصيحت هاش...با بكن ، نكن هاش...

من هم هميشه با بي محلي او رو از خودم دور مي كردم...

مي دونستم حق با اونه اما خودم رو مي زدم به كوچه ي علي چپ...

صدايش برايم فرقي با سكوت نداشت...

دومي هر چه گفت من انجام دادم.

اين درسته... بي خيال ....كي گفته اشتباهه ؟!...

مهم اينه كه تو خوشت بياد ...فعلا وقت خوشگذرونيه...

وقتي پيرشدي كلي وقت داري براي سجاده نشيني...

از حرف هايش لذت مي بردم ...

انگار هميشه اون چيزي رو مي گفت كه من دوست داشتم بشنوم...

كاري كه باب ميلم بود...

شده بود همدم هر لحظه ي من...شب با من مي خوابيد ...

روز رو با من سپري مي كرد...سر سفرم مي نشست...هميشه بود...

.

.

.

گذشت ... عمرم گذشت ....

اما اي دريغ ، آدميت بر نگشت...

اي افسوس كه هيچ وقت نفهميدم...چه طور... آدم باشم...



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:46  توسط شاهسپرم  | 



سال ها پيش عارفي بود.

عارف اهل تزكيه نفس و عبادت بود.

عمري بود كه ذكر خدا رو مي گفت .

اما اين جناب عارف ريش بلندي داشت .

ريش بلند و بسيار زيبا كه حسابي هم بهش مي نازيد.

هميشه قبل و بعد عبادت به ريش مي رسيد و شانه اش مي كرد.

تا اين كه روزي رو به خدا كرد و گفت : اي خدا...

من تمام عمرم رو به عبادت و تزكيه نفس پرداختم

اما دريغ از يك نظر....آخه خدا چرا من رو نمي بيني ؟؟؟؟!!!!

شب ،عارف خوابي مي بينه...

در خواب خدا رو مي بينه. خداوند رويي بهش مي كنه و مي گه :

بنده ي من درسته كه تمام عمرت رو به عبادت و ذكر و ياد من پرداختي

اما يك چيز هميشه بين ما فاصله مي انداخت; ريش تو...

مرد عارف با گريه از خواب مي پره و شروع مي كنه به كندن ريش.

اين بار از شدت درد از هوش مي ره...

دوباره خداوند رو مي بينه ... خدا لبخندي مي زنه و مي گه :

آخه بنده ي عزيز من دوباره كه حواست رفت به ريشت !

***

امان از دست ما آدم ها ....

ماه رمضان نزديكه...خيلي ...

بياين در اين يك ماه فاصله ها رو بين خودمون و خدا كم كنيم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:18  توسط شاهسپرم  | 



يه چند وقتيه خـــاك گرفته اين حـيـاط  دلــــــــــم ...

آب و جارو لازم داره ...

بياين پاك كنيم اين گرد و غبارها رو از حياط دلهامون ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:32  توسط شاهسپرم  | 



تو اي انسان ...
بگو...ببين...بشنو...بخوان...
بــــنــــده ي من...
با من بخوان ...
آواز زندگي را ...
آواز پرواز را...
آواز بودن را...
وجودت از وجودش ...
آرامشت از خواستش...
لبخندت از رحمتش...
اشكت از امتحانش...
سربلنديت از تقديرش...
در قنوت لحظه هايت ...
صدايش مي كني آرام...
آغوشش را مي گشايد ...
و حالا وقت عشقبازي با ايزدي ست...

پ.ن : اين هم في البداهه بود.

ايام شعبانيه مبارك.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:21  توسط شاهسپرم  | 



دوستي دارم

حساس و احساساتي.

اوايل آشنايي بود.

از اتفاقي كه من بي خبر بودم دلگير و غمگين بود.

سر روي ميز گذاشته بود و آرام اشك مي ريخت.

دوستي آشناتر از من داشت .

او مشغول آرام كردنش بود. من هم نگرانش بودم .

كنارش رفتم .

پرسيدم : چيزي شده ؟

جواب داد: به تو چه.دخالت نكن!!!

(به من فهماند كه دخالتم بيجاست)

غمگين شدم از نامحرم بودنم در رازش ...

اما فكر كردم من با غمگين شدن غمي از او نمي كاهم...

پس فقط يك چيز گفتم :

توي دنيا هيچ چيز ارزش ناراحتي و غم نداره .

و حالا امروز همان دوست از نزديك ترين هاست به من ...

هر وقت نگران و غمگينم ، اين جمله را ياد آوري مي كند :

توي دنيا هيچ چيز ارزش ناراحتي و غم نداره .


پ.ن: امروز همون دوست غصه دار بود . اشعار مشيري هم كمكي نكرد و فقط به گريه انداختش.

اون جمله باز هم كارساز بود .


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:53  توسط شاهسپرم  | 



خون گريستن را از تو آموختم...

آن گاه كه با ناخن بر ديوارهاي اين دنيا خنج مي كشيدي ...

شايد همان دم انسان بودن را از تو آموختم ...

همان لحظه كه با چشمان پرخونت بر ديوارهاي اين برزخ خيره مانده بودي شايد...

شايد همان لحظه بود كه من ليلي بودن را در اين برزخ آموختم...

آموختم كه چه طور مجنون بمانم...

آموختم كه چگونه در اين جهنم دنيا چون سياوش...

از نيرنگ سودابگان در امان بمانم...

و چه طور چون شيرين و فرهاد و شايد خسرو...

تا آخر اين بهشت ابدي عاشق بمانم...

آموختم كه چگونه انسان بمانم...

من بوده ام...در اين دوزخ برزخ بهشت...

و تا انتها خواهم ماند...


***

پ.ن:اين متن في البداهه بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:33  توسط شاهسپرم  | 



وقتی گریبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید


وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهايم می چشید


من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد


من بودم و چشمان تو نه عاشقی و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی



***

ببينم ! ...كسي اين جا بلده از عشق بگه ؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:27  توسط شاهسپرم  | 



خداوندا دست نيازمان را ببين............


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:32  توسط شاهسپرم  | 



بـــه چـــشــمــانــت بـــيــامـــوز هـــرچــيــزي ارزش ديــــدن نـــــدارد...

چشم


+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 14:0  توسط شاهسپرم  | 



بنــــــــــــازم همت والاي مــــــــــادر
به قـــــــربان قـــــــد و بالاي مـــــادر

تن جـــــان و سر و پايم فــــــدا بـــــاد
بــــــــه راه صبر جـــــــانفرساي مادر

نمي رفتم به خــــواب راحت و خوش
نبــــــود از نغمه يي لالاي مـــــــــادر

فــروغش روشنايي بخش جانهــــاست
رخ همر جهـــــــــان آراي مــــــــادر

ادا نتوان كنـــــم حقش ,اگــــــــــر سر
بريزم همچــــــو زر در پـــــــاي مادر

به كودك , بـــــوي مادر مـي دهد جان
نگيرد دايه هـــــرگز, جاي مـــــــــادر

همه شب ديده گان من , بــــــود باز
كه باشد انـــــدر آن , مـــــاواي مـــادر

لبم را بوسه ها مــــــــــــي زد شبانگاه
لب شيــــرين شكـــــــــر زاي مـــــادر

مي عشق و وفـــــا, دركــام من ريخت
بـــــود اين مستي از صهباي مـــــــادر

مــــــرا با شيره ي جان , پرورش داد
دل پر مهــــــــــــر و پرغــوغاي مادر

نخستين حـــــــرف را , او يـاد من داد
منم يك قطر ه از در پــــاي مـــــــــادر

گلـم با آب مهر ش , چـون عجين گشت
بـــــــه سر باشد مرا , سوداي مـــــادر

نبي فـــــــــرموده انــــــدر شــــان مادر
كــــــه جنت هست , زيـــــــر پاي مادر


و آخر هم اين گرماي آغوش مادر بود كه كودك را آرام كرد...

روز مادر بر تمام مادران فداكار مبارك باد
مخصوصا مادر خودم.
مامان جون روزت مبارك!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:33  توسط شاهسپرم  | 



و آن دم كه ميوه ممنوعه در دستانم جاي گرفت و با

عطر سرمست كننده اش فريبم داد.....................

لحظه اي....حتي براي لحظه اي به ياد تو نبودم.....

تو...........................................................

تمام وجودم پر بود از آتش هوس....فقط هوس بود و هوس

و بعد تنها پشيماني بود......پشيماني...................


نه سيب نه گندم.اين نام تو بود كه انسان را فريب داد.

نام تو مجنون ، نام تو ليلي ، نام تو چيست؟.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:31  توسط شاهسپرم  | 



بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

حضرت مولانا

ني

پ.ن:مولانا این ابیات رو در حالت معراج گونه ای در هجران حضرت حق سروده.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 15:50  توسط شاهسپرم  | 



يك سال پيش يه هنردوست با كلي فكر وهدف به دنيا اومد.

هنردوست پر بود از احساسات هنري ، پر بود از افكار بلند و اهداف شايد

 دست نيافتني...

تصميم داشت هنر رو به نمايش بذاره ،احساس رو و يه عالمه شـــــــــــــعر.....

هنردوست الان يك سالشه ....شايد بشه بهش گفت هنرمند...

و هنوز عاشق هنر ، ادبيات ، عرفان ، عدالت و خــــــــــداست..............

پ.ن:ممنون كه يه سال اومديد و رفتيد .سر زديد. نظر داديد. انتقاد كرديد.

شرمنده اگه ضعيف عمل كردم .

يك سال نوشتم ...هنوز هم حس مي كنم هيچي از هنر سر در نميارم!

فال گرفتم :

چو قسمت ازلي بي حضور ما كردند     گر اندكي نه بوفق رضاست خرده مگير

حافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:20  توسط شاهسپرم  | 



گاهی اوقات باید لب ها رو به هم دوخت و فقط نگاه کرد..... 

1

به فرم ابرها دقت کنید...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:47  توسط شاهسپرم  | 



عشقبازي به همين آسانيست
كه گلي با چشمي

بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي

نيش زنبور عسل با نوشي

كار همواره باران با دشت

برف با قله كوه
رود با ريشه بيد

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو

برگهاي با مهتاب
و نسيمي با زلف

 شب و روز و طبيعت با ما

عشقبازي به همين آسانيست

شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام و نوازشبخش بر روي سري

پرسشي از اشكي

و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
و دل آرام و تسلا

و مسيحاي كسي يا جمعي
عشقبازي به همين آسانيست

كه دلي را بخري بفروشي مهري
شادماني را حراج كني

رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني

و بپيچي همه را لاي حرير احساس

گره عشق به آنها بزني
مشتريهايت را با خود ببري تا لبخند

عشقبازي به همين آساني است
هر كه با پيش سلامي در اول صبح

هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي

نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه

لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز

و نگهداري يك خاطر خوش تا فردا
و ركوعي و سجودي با نيت شكر

عشقبازي به همين آساني است...

برگرفته از سایت ارواح و فراروان

ایام فاطمیه تسلیت باد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:33  توسط شاهسپرم  | 



آن كس كه مرا كشت ، مرا كشت و تو را زاد   

 وآن كس كه تو را زاد ، تو را زاد و مرا كشت

« دقيقي »

آن كس

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:46  توسط شاهسپرم  | 



God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun without rain, but He did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است
 

به نظر من گریستن یکی از معجزات الهیه ....

نظر شما چیه؟.......

1

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:17  توسط شاهسپرم  | 



هم او نغمه, هم او نای, هم او نی
هم او ساغر, هم او ساقی, هم او می

هو الاول, هو الآخر, هو الحّق
هو الظاهر, هو الباطن, هو الحّی

هو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:26  توسط شاهسپرم  | 



یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب

دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم

و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم

و از آسمان درسِ پـاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ...

نه برای تکراراشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش

عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم

یادم باشد زمان بهترین استاد است

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد

یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد

یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست

یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند

یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

انسان

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 21:27  توسط شاهسپرم  | 



ستايش خداي را سزاست كه در يگانگي اش بلند مرتبه و در تنهايي اش به آفريدگان نزديك است؛ سلطنتش پرجلال و در اركان آفرينش اش بزرگ است. بى آنكه مكان گيرد و جابه جا شود، بر همه چيز احاطه دارد و بر تمامي آفريدگان به قدرت و برهان خود چيره است.

همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگي او را پاياني نيست.

آغاز و انجام از او و برگشت تمامي امور به سوي اوست.

اوست آفريننده آسمان ها و گستراننده زمين ها و حكمران آن ها. دور و منزه از خصايص آفريده هاست و در منزه بودن خود نيز از تقديس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزوني بخش آفريده ها و نعمت ده ايجاد شده هاست.

به يك نيم نگاه ديده ها را ببيند و ديده ها هرگز او را نبينند.

خالق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:13  توسط شاهسپرم  | 



بوی عید ....لباس نو .......دیدار فامیل........اسکناس تا نشده لای قرآن.......

این ها مال دوران بچگی بود نه ؟! ای کاش نبود !..........

به درخت ها نگاه کن.

اون ها هم آلودگی رو از خودشون پاک کردن . 

ببین برگ های سبز در آوردن .پس ما چرا این کار رو نکنیم ؟!!

بهار

پ.ن:دوستان امسال هم تموم شد...

سال ۸۷ با تموم خوبی ها و بدی هاش رفت...

پ.ن۲:ای کاش امسال دیگه غافل نمونیم.......

پ.ن۳:امیدوارم مثل ماهی های ۷ سین پر جنب و جوش

مثل سبزه ۷ سین سبز و مثل بهار بهاری باشید عزیزان.

پ.ن۴:خدایا کمکمون کن سال نو رو به خوبی آغاز کنیم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط شاهسپرم  | 



سرش فرياد كشيدم .

با هم مشاجره كرديم و من از روي خشم محكم

به صورتش سيلي زدم.

چشمانش پر از اشك شد اما هيچ نگفت و تنها نگاهم كرد.

رفتم......

رفتم و تنهايش گذاشتم..............

اما او باز هم چيزي نگفت.............

به دنبالم آمد.......دستم را گرفت معذرت خواهي

 كرد...................

خجالت كشيدم ....از خودم......

حتي به خاطر سيلي عذرخواهي هم نكردم .....

اما او......

اي كاش بتونيم يكديگر رو راحت ببخشيم..............

دوست

 میلاد پیامبر رحمت حضرت محمد (ص) مبارک باد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:57  توسط شاهسپرم  | 



يكی لبهاش تو خواب هم غرق خنده ست  يكی چشماش تو خوابم خيس خيس 

یکی گیر یه لقمه مونده امشب.......................................................

یکی  پارکینگش،دیگه جا نداره.....................................................

.......

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:41  توسط شاهسپرم  | 



مثل همون سیب گاز زده ی شعر مصدق.......................
مثل همون مرگ انسانیت شعر مشیری.........................
مثل همون حرامی عشق شعر جبران..........................
مثل همون کشتن نا جوانمردانه سیاوش شعر فردوسی..........
و مثل همه ی شعرها.........................................
عدالت مرده ..............انسانیت مرده......................
 
مثل....
 
 زندگی سخته نه؟!
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:46  توسط شاهسپرم  | 



كي گفته زمستون يعني سرما ، يعني خواب درخت ها ،

 يعني مرگ زمين ،

 يعني صداي كلاغ ها و یعنی نیستی و پایان هستي؟!............

آره يه روز زمستوني بود. ولي اين جور كه مي گن برفي دركار

نبوده.

آخه اسفند كه ديگه برفي رو زمين نمي مونه خودش يه جورايي

بهاره .....

زمستون

پ.ن:من متولد پنجمين روز سومين ماه آخرين فصل سالم.تولدم مبارك

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:18  توسط شاهسپرم  | 



حسین یعنی شهادت

حسین یعنی شهامت

حسین یعنی اقتدار

حسین یعنی ..............................................

حسين

 

شهادت امام بزرگوارمون شهید کربلا رو به همتون تسلیت می گم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 20:14  توسط شاهسپرم  | 



گوته می گه : دنیا همواره یکسان خواهد ماند.

 

یکسان یعنی چی ؟ می شه تفسیرش کرد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 2:12  توسط شاهسپرم  |